نمایش نتایج: از 1 به 7 از 7

موضوع: تاثیر دیگران بر ما

  1. parsmedic آواتار ها
    آرشیو پارس مدیک
    Administrator
    شه‍ریور ۱۳۹۴
    0

    تاثیر دیگران بر ما


    :-?
    مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمیخواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچهای خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق میکرد و مردم هم می خریدند. کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش میدهد و روزنامه هم میخواند پس حتماً آنچه میگوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمیکرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.

    #1 ارسال شده در تاريخ ۲۳-آذر-۱۳۹۴ در ساعت ۱۰:۳۴

  2. parsmedic آواتار ها
    آرشیو پارس مدیک
    Administrator
    شه‍ریور ۱۳۹۴
    0

    masi


    افغانی*ها ضرب*المثلی دارند بدین مضمون که اگر کسی به تو گفت اسب به او اعتمادنکن اما اگر دو نفر پیدا شندن و به تو گفتند کمی درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پیدا شندن و به تو گفتند که اسبی حتماً یک زین برای خودت سفارش بده. این ضرب*المثل به خوبی اثر القاعات منفی دیگران را بر ما نشان می*دهد.

    آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه*های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه*های شما را شکل می*دهند. خواسته*های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه*ریزی می*کنند.

    در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می*داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می*شه و تلقین بهران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.

    گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می*کنیم و به اونها اعتماد بی*خودی می*کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می*کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه*ای رو نمی*بینیم و چشمامون به روی حقیقت*ها بسته می*بندیم.

    خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست

    #2 ارسال شده در تاريخ ۲۳-آذر-۱۳۹۴ در ساعت ۱۰:۳۴

  3. parsmedic آواتار ها
    آرشیو پارس مدیک
    Administrator
    شه‍ریور ۱۳۹۴
    0

    dr y.am


    aliiiiiiiii bod kh dr
    moteasefane aksare ma tahte tasire digaranim

    #3 ارسال شده در تاريخ ۲۳-آذر-۱۳۹۴ در ساعت ۱۰:۳۴

  4. parsmedic آواتار ها
    آرشیو پارس مدیک
    Administrator
    شه‍ریور ۱۳۹۴
    0

    masi


    khahesh mikonam dr y.am

    #4 ارسال شده در تاريخ ۲۳-آذر-۱۳۹۴ در ساعت ۱۰:۳۴

  5. parsmedic آواتار ها
    آرشیو پارس مدیک
    Administrator
    شه‍ریور ۱۳۹۴
    0

    unique


    دکترmasi عزیز خیلی زیبا و واقعی بود...حقیقتا دلنشین و آموزنده بود...ممنون . . @};-

    #5 ارسال شده در تاريخ ۲۳-آذر-۱۳۹۴ در ساعت ۱۰:۳۴

  6. parsmedic آواتار ها
    آرشیو پارس مدیک
    Administrator
    شه‍ریور ۱۳۹۴
    0

    masi


    unique نوشته است:
    دکترmasi عزیز خیلی زیبا و واقعی بود...حقیقتا دلنشین و آموزنده بود...ممنون . . @};-

    خواهش میکنم دکترunique

    #6 ارسال شده در تاريخ ۲۳-آذر-۱۳۹۴ در ساعت ۱۰:۳۴

  7. parsmedic آواتار ها
    آرشیو پارس مدیک
    Administrator
    شه‍ریور ۱۳۹۴
    0

    dr y.am


    تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر
    masi نوشته است:
    :-?
    مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمیخواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچهای خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق میکرد و مردم هم می خریدند. کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش میدهد و روزنامه هم میخواند پس حتماً آنچه میگوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمیکرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.


    #7 ارسال شده در تاريخ ۲۳-آذر-۱۳۹۴ در ساعت ۱۰:۳۴

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

طراحی شده توسط تیم نرم افزاری science.ir