صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 13 از 13

موضوع: خرافه یا واقعیت

  1. parsmedic آواتار ها
    آرشیو پارس مدیک
    Administrator
    شه‍ریور ۱۳۹۴
    0

    eclipse


    از همه ی همکاران خصوصا همکاران خانم عذر می خوام. مطالبی که در اینجا می گذارم صرفا بیانگر نظرات نویسندگان است و برای بازتر شدن مطالب و ایجاد اشتیاق در همکاران جهت شرکت در بحث گروهی آورده می شود و همانطور که می بینید مرجع نوشته ها نیز عینا در زیر آنها آورده شده است.

    #11 ارسال شده در تاريخ ۲۳-آذر-۱۳۹۴ در ساعت ۱۰:۳۴

  2. parsmedic آواتار ها
    آرشیو پارس مدیک
    Administrator
    شه‍ریور ۱۳۹۴
    0

    eclipse


    در این زمانه بی های و هوی لال پرست
    خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
    چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را؟
    برای این همه ناباور خیال پرست
    به شب نشینی خرچنگهای مردابی
    چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
    رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
    به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
    رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست
    کمالِ دار برای من کمال پرست
    هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست
    به چشم تنگیِ نامردم زوال پرست

    #12 ارسال شده در تاريخ ۲۳-آذر-۱۳۹۴ در ساعت ۱۰:۳۴

  3. parsmedic آواتار ها
    آرشیو پارس مدیک
    Administrator
    شه‍ریور ۱۳۹۴
    0

    eclipse


    بعضی مواقع دونستن مرز بین واقعیت و خرافه برام مشکل می شه. خیلی مواقع هم متعصبانه به اعتقاد خودم می چسببم و دوست ندارم خرافه بودنش ثابت بشه. گاهی هم می دونم یک چیزی واقعیت نداره ولی واقعی دونستنش آرامترم می کنه. رویهم رفته فهمیدن اینکه چی خرافه است یا چی واقعیت نیاز به اراده ای داره که گاهی در توان خودم نمی بینم. اصلا یک چیز دیگه فکر می کنم بین تخیل با خرافه تفاوت خیلی کمی وجود داشته باشه. چرا که هر خرافه ای اولش با تخیل شروع می شه و چون استدلال درستی پشتش نیست راه رو عوضی طی می کنه. اعتقاد به مسطح بودن زمین یا مرکزیت داشتن زمین در کل کهکشان اولش با تخیل آدمی شکل گرفت و بعدش آروم آروم تعصب هم قاطیش شد. تا جایی که هر کی به غیر اون فکر می کرد رو محاکمه می کردند. به خاطر همین هم فکر می کنم که بستن راه تخیل آدمی باعث می شه نتونیم بفهمیم تا چه اندازه عقاید فعلی ما خرافی هستند یا نه. اتفاقا من فکر می کنم باید به دنبال چالشهای فکری گشت تا هر کسی راهش رو خودش انتخاب کنه. ولی به عنوان یک پزشک نمی تونم این رفتار رو داشته باشم که علامت شناسی بیماری ها باعث می شه تا در برخورد با هر تفکر غیر معمول به دیده ی شک و تردید نگاه کنم. ولی گاهی پیش میاد که حتی خودم هم به عنوان یک پزشک بعضی روابط رو در دنیای پیرامون تجربه می کنم که گرچه نمی تونم ارتباطی منطقی برای اونها بیان کنم ولی از طرفی تصادفی بودن اونها رو هم باور ندارم. احساسات ضد و نقیضی که در چهارچوب دانش من و مطالعات علمی من نمی گنجه و بیانش هم آنقدر غیر منطقی جلوه می کنه که هر فردی رو به شک وادار می کنه. از جمله ی این خاطرات احساسی است که در برخورد با بیمار به اصطلاح end stage به من دست می ده. احساسی که نمی تونم توصیفش کنم ولی می تونم درک کنم که این فرد نیروی حیات خودش رو به دست میاره یا بعد از چندی مبارزه با بیماری فوت می کنه. شاید بگید به خاطر مطالعات پزشکی این فکر به من دست می ده ولی باورم اینه که ربطی نداره و این موضوع یک نوع حسه که حتی قبل از معاینه دقیق بیمار به من دست می ده. از دسته ی این حس ها زیاده که شاید بیانشون از طرف دوستان خالی از لطف نباشه. منتظر نوشته های زیبای شما هستم. ممنونم

    #13 ارسال شده در تاريخ ۲۳-آذر-۱۳۹۴ در ساعت ۱۰:۳۴

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

طراحی شده توسط تیم نرم افزاری science.ir